گوشه ي اتاقم كز كردم بودم و فكر مي كردم چه شد؟؟؟ توي ذهنم مي گشتم. توي گذشته ها.... توي دوران كودكي ... تصوير پدرم را به خاطر مي آوردم. هميشه همه مي گفتند من شبيه مادرم هستم. چشم هايم ... نگاهم.... من نسخه ي برابر با اصل مادرم بودم. عجيب بود كه با اين همه شباهت گاهي خودم را شبيه پدرم هم مي ديدم.
اما سعيد چيز ديگري بود. نمي دانستم چه نقطه ي اشتراكي ... چه حس مشتركي... مرا به او شبيه مي كرد.؟
حرف مادرم علامت سوال بزرگي در ذهنم ايجاد كرده بود .
سعي كردم در گذشته هايم بگردم. شايد نشاني... ردي از سعيد بيابم.
پدر و مادرم هميشه به هم احترام مي گذاشتند... اما هرگز ميان انها عشقي نديدم. با انكه در كنار هم زندگي مي كردند اما هميشه حس مي كردم از هم دورند.
پدرم مرد متمول و موفقي بود. و مادرم مهربان و دلسوز... خوب كه به گذشته بر مي گشتم مي ديدم هرگز پدرم رابطه ي پدرانه اي با من نداشت. با آنكه هرگز چيزي برايم كم نمي گذاشت اما چيزي او را از من دور مي كرد.
بارها در نگاهش ديده بودم كه دوستم دارد اما هرگز اين علاقه را ابراز نمي كرد.
و من هم به تبع از او نتوانسته بودم علاقه ام را ابراز كنم.
حتي شبي را كه براي هميشه از خانه رفت به ياد داشتم. چمدان قهوه اي بزرگي را روي زمين مي كشيد. و من همان شب تعجب كردم كه چرا سهم پدرم از اين خانه.... از اين خانواده فقط همان يك چمدان قهوه اي است.
پدرم عاشق سهيل بود. بارها ديده بودم كه عاشقانه او را بغل مي كرد و مي بوسيد... كاري كه هرگز با من نكرده بود اما حس احترامي را در چشمهايش نسبت به خودم مي ديدم كه نمي توانستم توصيفش كنم.
دلم مي خواست بخوابم و وقتي بيدار مي شوم تمام اين اتفاقات در خواب افتاده باشد.
دلم مي خواست مادرم به اتاقم بيايد و بگويد كه همه را خواب ديده ام.
حتي اگر وقتي بيدار مي شوم مادرم بگويد كه سعيد هم جزيي از خوابم بوده.
خواستم بگذارم زندگی به روال عادی برگرده بعد بیام با دل استراحت براتون بنویسم اما پریای نازنین چیزی بهم گفت که یه خورده جا خوردم. من واقعا نمی خوام کسی را توی انتظار بذارم.
باور کنید .
از همتون عذرخواهی می کنم و ازتون می خوام فقط ۲ روز بهم فرصت بدید . قول می دم توی عید فطر با یه اپ متفاوت بیام و همه را از انتظار در بیارم.
امیدوارم منو ببخشید و اگه بهتون سر نزدم هم باز عذر منو بپذیرید.
همتون را دوست دارم
آن شب سکوت سنگینی در خانه حکم فرما بود .
صبح وقتی لباس پوشیدم تا از خانه بیرون بروم مادرم جلویم را گرفت: مگر متوجه حرف دیشبم نشدی؟
نگاهش سرد و حرفش جدی بود.
کوله ام را روی دوشم انداختم و گفتم: یا توضیح قانع کننده ای بدهید یا مانع من نشوید.
دستش به کوله ام نزدیک شد . عق رفتم و گفتم: من بچه نیستم که با یک بکن و نکن بتوانید قانعم کنید. انگار نمی دانید که من هم حق دارم دلیل بخواهم؟
پوزخند تلخی زد و گفت: دلیل؟ مگر وقتی من تنها شدم کسی برایم دلیل اورد؟ مگر وقتی با دو تا بچه ماندم و خودم شدم اقای خودم کسی دلیلی اورد که بتوانم با ان دلم را خوش کنم که این تقدیر بوده؟
گفتم: به من مربوط نیست که کسی برای شما دلیل نیاورده و نمی خواهم بدانم چرا شما هم از کشسی دلیلی نخواستید. شاید لازم ندیدید که دلیل قانع کننده ای برایتان بیاورند. اما من برای کارهایی که می کنم و یا نباید بکنم دلیل می خواهم.
نمی توانید اینقدر مرا سرکوب کنید.
من به شما اعتماد کردم. با شما حرف زدم. نمی توانید اینطوری مرا سرکوب کنید بدون اینکه بگویید دلیلتان چیست؟ حق دارم بدانم.
اشک در چشمانش نشست .
روی زمین نشست.
دلم برایش سوخت اما نمی توانستم از مواضعم پایین بیایم.
گفت: پری تو دختر باشعوری هستی.
گفتم: به شعورم احترام بگذارید. بگذارید خودم انتخاب کنم.
گفت: نمی توانم. نمی توانم اب شدنت را ببینم.
گفتم: مامان چرا اسم سعید شما را اینقدر مشوش کرد؟
دستم را در دست گرفت و مرا کنار خودش نشاند.
با صورتم دست کشید درست مثل این بود که داشت با من خداحافظی می کرد .
گفت: سعید خیلی وقت است که دیگر نیست و نمی تواند یک باره بیاید و تو را صاحب شود.
گفتم: مگر او کیست؟
اشک از چشمان مادرم سرازیر شد و بغضش شکست.
-: او می توانست پدرت باشد
تمام مدت دستهایم را در دست گرفته بود و زیر لب حرفهایی می زد.
گیج شده بودم.
برایم دیدن او در ان وضع و حال خیلی سخت و دردناک بود.
حس می کردم ناگهان پیرش کردم.
نمی خواستم بیشتر از ان ناراحتش کنم. جرات نمی کردم سوال کنم. حس می کردم هر حرفی که یزنم او را بیشتر می شکند.
وقتی آرام تر شد و به حالت عادی برگشت سهیل را بغل کرد و از اتاقم خارج شد. بدون اینکه حتی کلمه ای حرف بزند.
این نوع برخوردش برایم عجیب و سنگین و غیر قابل هضم بود.
به خودم در ایینه نگاه کردم و باورم نشد این منم.... چشم هایم آنقدر خسته بودند که نمی توانستم نگاه خودم را بشناسم.
یک ساعت بعد مادرم به اتاقم امد.
بدون اینکه سوالی بپرسد گفت: مدرسه ات را عوض می کنم.
عصبانی بودم. از اینکه سعی نمی کرد برایم توضیح دهد.
نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و گفتم: من بزرگ شده ام. باید برایم توضیح قانع کننده ای داشته باشی.
با غضب نگاهم کرد و زیر لب گفت: نمی خواهم او تو را از من بگیرد.
او حق ندارد بعد از این همه سال دوباره پیدایش شود و ارامشم را به هم بزند.
عصبانی بودم.
گفتم: اگر این موضوع مربوط به سعید است بهتر است برایم دلیل بیاورید.
به وضوح اشک می ریخت. صدایش می لرزید.
مرا بغل کرد و گفت: نمی توانم پری. نمی توانم همه چیز را توضیح دهم.
خودم را از آغوشش بیرون کشیدم و گفتم: پس فکرش را هم نکن که بخواهی مدرسه ام را عوض کنی.
دست هایش برای اولین بار بلند شد و سیلی محکمی به گوشم زد.
شوک برخورد دستهایی که همیشه برایم معنای محبت و نوازش بودند روی صورتم انقدر ناگهانی بود که حس کردم در خوردم شکستم. گریه نکردم.
فقط سرم را زیر انداختم و گفتم: برایم راحت ترش کردید.
![]()
کارم شده بود نشستن در اتاق و کنار هم گذاشتن پازلی که خودم تکه تکه در ذهنم می ساختمش.
مادرم متوجه بود که از چیزی رنج می برم. خوب می دیدم که سعی می کند با خودش کنار بیاید و از من بپرسد که چه در سرم می گذرد.
از پشت در اتاقم نیمه شبها حضورش را حس می کردم.
حتی بغضی که در گلویش بود و اشکی که در خفا می ریخت.
عصر روز جمعه بود.
سهیل به اتاقم آمد و خواهش کرد که ذره بینم را به او بدهم. همان موقع مادرم پشت سر سهیل وارد اتاقم شد و گفت: مرد عجیبی که ملاقات کرده بودی دلیل تمام سرگشتگی ها و نگرانی هایت است؟
وقتی این سوال را می کرد نگران بود و تمام بدنش به لرزه افتاده بود و سعی می کرد عصبی به نظر نیاید.
گفتم: بله دقیقا.
گفت: باید او را ببینم.
گفتم: نمی دانم شاید او نخواهد شما را ببیند.
مادرم به طرفم آمد و برای اولین بار بود که عصبانیت را در چشم هایش دیدم.
انگشت اشاره اش را به سمتم گرفت و گفت: مدرسه ات را عوض می کنم.
مثل برق از جا جستم.
گفتم: اما من نمی خواهم .
گفت: نمی گذارم کسی تو را از من بگیرد.
آنقدر عصبی بود که تمام عضلات صورتش منقبض شده بود و دست هایش به وضوح می لرزید.
گفتم: اسمش سعید است.
تا اسم سعید را زبان آوردم دیدم که مادرم مثل کسی که زیر پایش یک دفعه خالی شود فرو ریخت.
سهیل از دیدن این صحنه وحشت زده شد .
به طرفش دویدم و گفتم: چی شده مامان؟
اشک را در پهنای صورتش دیدم.
دستم را گرفت و گفت: نه.... امکان ندارد.
![]()
دوباره رفتم سراغ کتاب بوف کور و از ابتدا خواندمش. درست از اولین جمله.
" در زندگی انسانها گاهی زخم هایی است که مثل خوره روح را می خورند." هر چی می گشتم در زندگی خودم از این زخم ها می دیدم.
درست از روزی که دست چپ و راستم را شناختم آن زخم ها در من ریشه کردند...
گاهی چرکی می شدند. گاهی با یک لبخند التیام می یافتند. گاهی دوباره تازه می شدند و دهان باز می کردند و روزهای بسیاری از زندگی ام را پر از احساس تلخ دردآلودگی می کردند و من همیشه با انها کنار می امدم و گمان می کردم این زخم ها حتما جزعی از زندگی هستند و اگر نباشند زندگی معنایی نخواهد داشت.
خوب که نگاه می کردم می دیدم من در خودم تبدیل به یک سلاخ جلاد شده ام که تمام خاطرات خوب زندگی اش را قطعه قطعه کرده و ریخته توی یک چمدان کهنه و با خودش این طرف و آن طرف می کشد و می خواهد انها را جایی چال کند که تمام ان خاطرات در انجا اتفاق افتاده و بعد هم بنشیند به صدای درونش که نی لبک تنهایی به دهان گرفته گوش دهد و هی به خودش بگوید من چقدر تنهایم و اخرش هم تمام تقصیرها را چوب کند بر سر کسانی که خودش انها را در ذهنش کشته و بگوید چطور جرات کردی مرا تنها بگذاری پدر؟؟؟
ساعت ها می نشستم و گریه می کردم و به خودم نهیب می زدم که چرا از خانه ی سعید بیرون امدی؟؟؟
بعد در آینه به خودم نگاه می کردم و می دیدم من اصلا نمی دانم چرا به انجا رفته بودم و وقتی هم فهمیدم که چرا انجا هستم دیدم نمی توانم هیچ چیز را عوض کنم.
این روزها... این ساعاتی که در ان نفس می کشیدم قبلا رقم خورده بودند و در دفتر ذهن سعید نوشته شده بودند.... اگر غیر از این بود چطور من او را یافتم؟؟؟ این همه اشتراک؟؟؟ این همه نشانه؟؟؟ اینها به خاطر این نبود که من با او غریبه هستم و فقط سعی دارم او را بشناسم.
اینها تنها به این دلیل است که من با او اشنایی هستم که روزی او را گم کرده ام و حالا دست تقدیر یا نمی دانم چیزی شبیه ان که نمی دانم اسمش را چه بگذارم مرا دوباره کنار او قرار داده.
تنها راهی که می توانستم برای تمام این افکار معیوب و بیمار گونه ام جوابی پیدا کنم این بود که بروم و با مادرش حرف بزنم...
باید می فهمیدم که سعید چگونه از امدن من اطلاع داشته؟؟؟
سعيد بلند شد و به سمت قفسه ي كتاب ها رفت. كتابي را برداشت و آن را باز كرد.
و اينگونه خواند: مي دانم روزي خواهي آمد. و در آن روز به دنبالم خواهي گشت. مي دانم مرا خواهي يافت. امضا... سعيد ارديبهشت ماه ۱۳۶۰.
گفتم: روزش را ننوشتي؟
كتاب را به دستم داد.
كتاب شازده كوچولو بود. در كودكي داستانش را برايم تعريف مي كرد مادرم.
به نوشته ي سعيد نگاه كردم.
اول ارديبهشت ماه ۱۳۶۰ ساعت ۴ صبح.
گفتم: حتي ساعتش را هم نوشتي.
گفت: انتظار را فقط مي توان با ساعت ها و ثانيه ها لمس كرد.
گفتم: روز تولدم است.
گفت: بله روز تولدت.
گفتم: تعجب نكردي؟
گفت: نه.
روبه رويش ايستادم و به چشم هايش نگاه كردم.
گفتم: تو دقيقا كي هستي؟
گفت: سعيد.... پسر مادرم. و منتظر تو.
كوله ام را روي دوشم جابه جا كردم و گفتم: بايد بروم.
گفت: نمي خواهي ناهار بماني؟
گفتم: نه. ميل ندارم. در ضمن كتاب زن زيادي را هم مي خواهم بخوانم.
كمي عبوس شد. توجه نكردم . نمي خواستم از رفتن منصرفم كند. بايد فكر مي كردم.
بايد به تمام اين اتفاقات خوب فكر مي كردم.
.
.
.
.
به حياط كه رسيدم پيرزن را ديدم.
نگاهش كردم. نگاهم كرد.
گفتم: كلي سوال دارم. اما وقتي او نباشد مي ايم.
پيرزن به پنجره نگاه كرد.
گفتم: مي آيم تا بپرسم. و انتظارم فقط جواب است.
چهره اش را خوب به خاطر دارم.
نگران بود.
آنقدر نگران كه فكر مي كردم شايد وجودش را ريخته اند توي ديگ و روي آتش گذاشته اند و دارند به هم مي زنند.
-خداحافظ.
- در پناه خدا دخترم.
و آخرين نگاه من به چشم هاي نمناك پيرزن.
و رفتم.
رفتم تا جواب هزاران سوال را از داخل تك تك اين جملاتي كه ديده بودم در بياورم.
یک راست به سمت خانه ی قدیمی ته کوچه حرکت کردم.
وقتی جلو خانه رسیدم در زدم. چند لحظه بعد پیرزن در را باز کرد. مرا که دید چهره اش رنگ دیگری به خود گرفت. گفت: خوش امدی. بیا تو....
وارد شدم.
کنار حوض برایم صندلی گذاشت و گفت: وقتی فهمید اسمت پری است حالش بد شد. ۲ روز از توی اتاقش بیرون نیامد. همه اش فکر می کردم کارت مدرسه ات را از عمد توی اتاقش جا گذاشتی.
گفتم: من نمی دانستم کارتم را اینجا جا گذاشته ام.
گفت: خیلی با او حرف زدم. می گفت باید خانه تان را پیدا کند . هزار بار گفتم این پری فقط ۱۵ سالش هست... حتی اگر خانه شان را هم بلد باشی باز او ۱۵ سالش است.
گفتم: از من چه می خواست؟
پیرزن آه سردی کشید و نگاهم کرد . توی چشم هایم خیره شد و گفت: پایش را کرده بود توی یک کفش که باید بیاورمت پیش خودمان. هزار بار گفتم این دختر خانواده دارد. دوباره سرد شد و غصه های این چند سال که فکر می کردم فراموشش شده ریخت توی چشم هایش و مثل بچه ها نشست و دست به دامانم شد و گریه کرد.
دلم ریش می شد گریه اش را که می دیدم.
بچه ام است. نمی توانم ببینم دارد آب می شود.
توی گوشش خواندم که باید بکند و از این شهر برود و فکر مرا هم نکند. به گوشش نمی رفت.
آخر سر گفت باید از خودت بشنود که نمی خواهی اش.
چشم هایم گرد شد.
گفتم: نمی خواهمش؟؟؟ یعنی چه؟
- تو جوانی. ۲۲ سال از او جوان تر. سه سال دیگر تو می شوی ۱۸ ساله که تازه اول خوشی و جشن وسرور جوانی ات است و او ۴۰ ساله ای که دنیایش را توی ۴۰ سال گذشته زندگی کرده و تجربه کرده. نگو که نمی فهمی.
عرق کردم.
سردم شد.
گفتم: کجاست؟
نگاهش را به سمت پنجره چرخاند و گفت: نشسته تا تو بگویی می مانی.
گفتم: من آمده بودم که بگویم به مادرم گفته ام که او را دیده ام.
پیرزن لرزید.
گفت: خامی نکن.
گفتم: تمام این۵ روزی که توی خودم بودم احساس می کردم کباب شدن خودم را به نظاره نشسته ام. تو می گویی خامی؟؟؟
پیرزن دستم را گرفت و گفت: قسمت می دهم.
توی چشم های پر از بغضش خیره شدم و گفتم: من شما را قسم می دهم بگذارید با او حرف بزنم. دنیایم را گذاشته ام روی یک کفه ی ترازو و با او بودن را روی کفه ی دیگر ترازو و می بینم هر چه سبک سنگین می کنم نمی توانم دنیایی را که تا به حال خیال می کردم مال من است و نبوده فدای او نکنم.
همان موقع سعید از توی پنجره سر بیرون کرد و گفت: پری آن کتابی که امروز دستت بود را بگذار پایین و بیا ...
کتاب زن زیادی را از کیفم در آوردم و لبه ی حوض گذاشتم و رفتم.
از پله ها بالا رفتم.
در اتاقش را باز کردم و وارد شدم.
روی صندلی پشت میز نشسته بود.
وقتی مرا دید لبخند زد. باورم نمی شد .
گفت: خنده دار است. تو درست همسن دختر نداشته ام هستی و من شبیه پدرت.
گفتم: شبیهش نیستی.
گفت: چه فرق می کند.؟
گفتم: فرقش در این است که او مرا نمی خواست.
نگاهم کرد: و من می خواهمت.
گفتم: نمی دانم چرا؟
ورقه ای از روی میز برداشت و گفت: برایم مهم نیست جوانی. راستش را بخواهی اصلا پیکر تازه و شادابت برایم اهمیت ندارد. به دنبال این ها نیستم.
گفتم: و اگر هم بودی چیز جالبی را انتخاب نکرده بودی.
گفت: چیزی مرا به تو پیوند می زند. چیزی برتر از این این تن.
ورقه ای را که دیشب نوشته بودم از کیفم بیرون آوردم و گذاشتم روی میز.
نگاهش کرد و ورقه ی دستش را را گذاشت کنارش.:::
چرا حس مي كنم مرا مي شناسي؟
چرا حس مي كنم تو را مي شناسم؟
چرا حس مي كنيم يكديگر را مي شناسم؟
درست کلمه به کلمه همین را نوشته بود.
به خيلي چيزا فكر مي كردم.
از طرفي سعي مي كردم با نزديك شدن به مادرم از نگراني هاش كم كنم.
فكر مي كردم بعد از رفتن پدرم او بيشتر از هميشه به من و بودن من نياز داد.
برادرم كيك ۵ سالگيش را در حالي بريد كه فقط من بودم و مادرم و يك ميز بدون كادوي تولد .
آن شب را اصلا از ياد نمي برم.
وقتي بعد از خوردن كيك تولد سهيل به اتاقم رفتم آنقدر دلتنگ نبودن پدرم بودم كه بي صدا در خودم گريه كردم.
و وقتي مادرم براي شب به خير به اتاقم آمد و اشك هايم را ديد مرا بغل گرفت و گفت: درست مي شود... همه چيز درست مي شود.
و رفت و من در ابهام زمان فعل مي شود جمله ي مادرم كاغذي برداشتم و رويش نوشتم: چرا حس مي كنم مرا مي شناسي؟
چرا حس مي كنم تو را مي شناسم؟
چرا حس مي كنيم يكديگر را مي شناسم؟
و ان را ميان كتاب بوف كور گذاشتم و خوابيدم.
.
.
.
.
صبح بود.
مادرم مرا صدا زد و گفت: سهيل را مي برم بيمارستان . مهد كودك بيمارستان افتتاح شده. صبحانه ات را كه خوردي مي تواني بروي.
- و اگر صبحانه نخورم چه؟ بايد خانه بمانم؟
- مثل يك دختر خوب صبحانه ات را بخور.
و رفت و سهيل را هم با خودش برد.
رفتم سر ميز صبحانه. تكه اي نان سنگك و يك تكه پنير برداشتم و بشقاب پنيري را گذاشتم توي يخچال و رفتم توي اتاقم.
آن روز ساعت ۱۰ صبح كلاس داشتم.
لباس پوشيدم و از خانه زدم بيرون.
به دستفروش سر كوچه ي مدرسه مان رسيدم.
به كتابهايش نگاهي كردم.
و بي درنگ كتاب زن زيادي جلال آال احمد را برداشتم و گفتم: چقدر مي شود؟
نگاهش كرد و گفت: ۳۰۰ تومان.
پول را دادم و رفتم به سمت مدرسه.
هنوز به مدرسه نرسيده بودم كه چشمم افتاد به پنجره ي اتاق سعيد.
كمي به آن نگاه كردم.
پنجره باز بود اما كسي پشت آن نبود.
قدم از قدم كه برداشتم صداي كسي را شنيدم.
- كارت مدرسه ات را آن روز جا گذاشته بودي پري.
جا خوردم.
پشت سرم را كه نگاه كردم سعيد را ديدم.
كارت توي دستش بود.
آن را به طرفم دراز كرد و گفت: پري خيلي قشنگ تر از نرگش و حتي مهتاب هست.
خجالت كشيدم.
سرم را زير انداختم.
گفت: مي دانم مادرم گفت اسمت را نگويي.
- اگر مي داني چرا سرزنشم مي كني؟
- براي آنكه بداني به خاطر هيچ كس دروغ نگويي.
- معذرت مي خواهم.
- قبول. اما يك سوال ديگر؟؟؟
گفتم: گوش مي كنم.
- مي خواستي جمله ي مرا اول كتاب بنويسي كه دست خط مرا ديدي نه؟
نگاهش كردم.
آن قدر عميق كه احساس مي كردم مي توانم تمام زاويه هاي ديده گانش را ببينم.
- بله.
كارت را از دستش گرفتم.
و وقتي خواستم بوم يك لحظه گفتم: به مادرت بگو ظهر مي ايم آنجا.
و رفتم.
دخترش كتاب هايي مي خواند كه نبايد بخواند.
من تمام اين نگراني ها را مي ديدم.
حس مي كردم. توي تمام حركات صورتش. توي لحن كلامش. توي بغضي كه سعي مي كرد از من پنهانش كند. توي لرزش دستهايش وقتي غذا مي خورد. توي صداي نفس هاي شنگينش وقتي سعي مي كرد يك جوري آنها را از توي گلويش بيرون دهد كه صداي خفگي اش را نشنوم.
دلم به حالش مي سوخت. نمي خواست سوالي كند كه نخواهم جوابش را بدهم.
مرا خوب مي شناخت. من هميشه كم حرف بودم.
وقتي چند لقمه خوردم گفتم: مامان از من ناراحتي؟
نگاهم نكرد. مي دانستم كه نگران است و اين نگراني آنقدر توي گلويش گير كرده كه مجال كلمه را به او نمي دهد.
بلند شدم. رفتم كنارش نشستم و نگاهش كردم. توي چشم هايش اشك بود. قطره هايي كه پشت آن چشم ها محبوسشان كرده بود تا مبادا بريزند.
دستش را گرفتم و گفتم: به من اعتماد كن. من بزرگ شده ام.
برگشت به سمت و نگاهم كرد. توي چشم هايم. و به زحمت گفت: مي بينم.آنقدر خوب مي بينم كه باورم نمي شود. اين همان پري كوچولوي من است.
رفتم توي بغلش و سرم را گذاشتم روي سينه اش . صداي قلبش را مي شنيدم.
گفت: تا كس مي خواهي دنبال جواب باشي؟
آرام گفتم: تا وقتي به من جواب دهد..
و مرا سخت به خود فشرد. مثل وقتي بچه بودم و زمين مي خوردم.
مثل روزي كه پدرم رفت.
.
.
.
.
.
آن شب توي ذهنم به خيلي چيزها فكر كردم. خيلي چيزهايي كه گمان مي كردم مي دانم و نمي دانستم.
خيلي چيزهايي كه تمام دنياي مرا توي خودش خلاصه مي كرد و من مي خواستم از آنها بيرون بيايم.
و وقتي تمام افكارم را كنار هم گذاشتم ديدم از ته تمام آنها بايد چيزي بيرون بيايد كه من باشم ولي نيامد.
تازه فهميدم هنوز خودم را نمي شناسم.
و بايد راه مي افتادم .
براي ديدن خودم.
براي يافتن خودم.
سعيد حتي برنگشت كه نگاهم كند.
وقتي سكوتش را ادامه داد از اتاق بيرون آمدم و از پله ها پايين رفتم. پيرزن روي پشتي كنار سماور نفتي قديمي نشسته بود و كتابي در دستش بود و زير لب چيزهايي مي خواند.
خواستم حرفي بزنم اما احساس كردم خيلي توي خودش غرق است و دلم نيامد از عالم خودش بيرون بياورمش.
آرام در را باز كردم و كفش هايم را پوشيدم و از كنار حوض رد شدم و در حياط را باز كردم.
قبل از آنكه خارج شوم به پنجره ي روبرويم نگاهي كردم. سعيد هنوز پشت پنجره بود.
ديگر نمي دانستم چه كنم.
از خانه خارج شدم و در را پشت سرم بستم.
و راه افتادم به سمت خانه.
توي راه به حرفهاي پيرزن فكر مي كردم.
به اولين برخورد اولين مردي كه بعد از پدرم ديده بودمش و بيشتر از پدرم مرا مي شناخت.
به خانه اي كه از در و ديوارهايش نترسيده بودم و در آن احساس تنهايي نمي كردم.
به غذايي كه با وجود اينكه خيلي كم از آن خوردم اما به نظرم خوشمزه ترين غذايي بود كه تا به حال خورده بودم و عجيب بود كه اصلا احساس گرسنگي نمي كردم.
به ۵ كتابي كه هر يك توي يك طبقه از قفسه ي كتابخانه ي سعيد ايستاده بوند.
به تخت كهنه اي كه فكر مي كردم هزاران سال كسي بر روي ان نخوابيده.
به پنجره اي كه مرا توي خودش جاي داده بود و به چشم هاي سعيد انتقال مي داد.
....
تمام اين افكار آنقدر روشن و پر از ابهام بودند كه نمي دانستم چگونه آنها را كنار هم بگذارم و از آن معنايي خاص بيرون بكشم.
وقتي به خانه رسيدم ساعت ۴ بود و مادرم تازه از سر كار آمده بود.
وقتي مرا ديد گفت: تا حالا كجا بودي؟
گفتم: دنبال جواب سوال هايم.
نگاه معني داري به من كرد و گفت: نمي شد زود تر آنها را پيدا كني كه اينقدر دير نيايي؟
گفتم: اصلا پيدايشان نكردم.
مادرم متعجب شد.
و من بي هيچ حرف ديگري به سمت اتاقم رفتم.
و روي تختم دراز كشيدم.
از كيفم بوف كور را بيرون آوردم و به صفحه ي اول آن چشم دوختم.
و خوابم برد.
.
.
.
.
.
با صداي مادرم از خواب بيدار شدم .
- پري بلند شو. شام حاضر است.
توي تختم نشستم و گفتم: مامان آدم ها چقدر عجيبند.
مادرم توي چهارچوب در ايستاده بود.
وقتي اين حرف را زدم به طرفم آمد و گفت: شخص خاصي را ملاقات كرده اي كه به نظرت عجيب بوده؟
گفتم: بله. يك مرد عجيب.
احساس كردم مادرم تمام وجودش لرزيد.
گفت: بيا شام بخور. سرد مي شود.
گفتم: فقط ۵ كتاب دارد . يك تخت قديمي. يك گليم كهنه و يك پنجره بدون پرده رو به حياط مدرسه. و يك مادر پير و نگران.
مادرم دوباره به سوي من برگشت و دوباره نگاهم كرد . نگاهي متفاوت از تمام نگاه هايي كه اين چند سال از چشم هاي او ديده بودم.
آمد جلو مرا در آغوش گرفت و گفت: حتما سوال هاي سختي كردي.
گفتم: نه. اصلا سوال نكردم.
و ديگر چيزي نگفت
و ديگر چيزي نگفتم.
تشکر کردم و قاشق را دست گرفتم. اولین قاشق را که به دهان گذاشتم نگاه سنگینی را روی دستهایم حس کردم.
سرم را بالا بردم . سعید به دست هایم خیره شده بود.
نمی خواستم وانمود کنم متوجه این نوع نگاه ها نمی شوم. از طرفی هم نمی خواستم او فکر کند زیاد توی نخ نگاه هایش هستم.
داشتم قاشق بعدی را پر می کردم که گفت: می دانی چرا بوف کور را فروختم؟
همان طور که سرم پایین بود گفتم: چرا؟
گفت: چون می دانستم تو ان را می خری.
نمی دانم آن لحظه که این حرف را زد چرا سر بلند نکردم تا توی چشمهایش نگاه کنم.
سکوت تنها چیزی بود که می توانستم در ازای هزار سوال تحویلش دهم . هزار سوالی که می دانستم و مطمئن بودم برای جواب دادن به انها تلاشی نمی کند.
لیوان اب را پر کردم و ان را سر کشیدم و رفتم کنار اتاق نشستم و رو به پیرزن گفتم: دست شما درد نکند.
پیرزن متعجب گفت: تو که چیزی نخوردی.
کیفم را روی پایم کشیدم و گفتم: ممنون. سیر شدم.
سعید هنوز دست به غذایش نزده بود. نگاه معنی داری کرد و گفت: دوست نداشتی؟
گفتم: نه دوست داشتم اما سیر شدم.
گفت: باشه نخور. بشقاب غذایش را برداشت و رفت توی اتاقی که بالای پله ها بود و در را بست.
پیرزن گفت: ازش دلخور نشو...
گفتم: دلخور نیستم.
صدای سعید از پشت در بلند شد: اگر دوست داری بیا بالا راجع به آن دست خط حرف بزنیم.
پیرزن نگاهم کرد. نگاهش پر از حسرت و درد بود.
بلند شدم و از پله ها بالا رفتم و در را باز کردم.
وقتی وارد اتاقش شدم یک قفسه روی دیوار بود .اولین چیزی که به چشمم خورد یک قفسه ی چوبی بود که توی هر طبقه اش یک کتاب ایستاده بود.
۵ طبقه داشت و در کل ۵ کتاب توی آن بود.
سعید پشت یک میز کوچک چوبی روبروی پنجره و پشت به من نشسته بود.
یک تخت چوبی کهنه کنار اتاق و یک گلیم وسط اتاق .
پنجره پرده نداشت. اما از بیرون کرکره داشت .
قدم به اتاق گذاشتم و همانگونه که جلو تر می رفتم بیشتر به آن اتاق و آن فضا عادت می کردم.
پشت سر سعید ایستادم و از پنجره بیرون را دیدم.
و نمی دانم چرا انقدر متعجب شدم وقتی حیاط مدرسه مان را از پنجره دیدم.
سعید همان طور که با غذایش بازی می کرد گفت: از روز اولی که مدرسه تان باز شد
تو را توی حیاط مدرسه می دیدم که تنها هستی.
گفتم: تو مرا می شناسی؟
گفت: شناختن یک دختر تنها میان ۱۸ دختر دیگر چندان سخت نیست که از قضا این دختر اصلا هم شبیه دیگر دختران نیست.
گفتم: می دانستی من می ایم اینجا؟
گفت: نه. فکر نمی کردم اینقدر زود کتاب را خوانده باشی. اما مطمئن بودم وقتی بخوانی حتما می آیی.
به طرف قفسه ی کتاب رفتم و گفتم: چه بلایی سر کتابهایت اوردی؟
گفت: کتابهایم؟؟؟
گفتم: خوب حتما توی تمام این طبقه ها کتاب هایی بوده اند؟
گفت: نه جز این ۵ کتاب کتاب دیگری نبوده و نخواهد بود.
.
.
.
و بعد سکوت میان فضای اتاق حاکم شد.
ومن در میان این سکوت به دنبال جواب بودم.
جوابهایی که گمان می کردم هرگز پیدا نخواهند شد تا زمانی که سعید لب باز کند.
نمي دانم اما فكر مي كردم شايد نبايد به انجا مي رفتم و شايد پيرزن به خاطر چيزي مي خواسته كه من سعيد را نبينم.
سعيد سلام كرد و بدون اينكه به من نگاهي بياندازد به طرف ساختمان به راه افتاد. پيرزن دستم را گرفت و گفت: تو زود برو .
خواستم به طرف در بروم كه سعيد برگشت و گفت: نه بمان.
تعجب زده شدم.
نمي دانستم چه بگويم.
پيرزن گفت: اين دختر آمده بود اينجا برود دستشويي حالا هم بايد برود ديرش شده.
سعيد بدون اينكه به من نگاه كند گفت: توي دبيرستانشان دستشويي نبود؟
پيرزن سريع خودش را جمع كرد و آرام در گوشم گفت: اسمت را به او نگو.
سعيد جلوي پله ها ايستاد و گفت: چرا دنبال من مي گشتي؟
من بي لحظه اي درنگ گفتم: به خاطر بوف كور.
سريع رويش را برگرداند و نگاهم كرد. آنقدر نگاهم كرد كه فكر مي كردم دارد توي تك تك سلول هاي من دنبال چيزي مي گردد.
گفت: نبايد بيشتر از ۱۵ سال داشته باشي.
گفتم: دقيقا ۱۵ سالم است.
گفت: خوب از بوف كور مي گفتي.؟؟!!
كوله پشتي ام را روي شانه ام جا به جا كردم و اين پا و آن پا ...
به طرفم آمد و گفت: اسمت چيست؟
نمي دانستم چه بگويم.
به پيرزن نگاه كردم.
نگراني در چشم هايش موج مي زد.
گفتم: نرگس... نه ببخشيد.... مهتاب.
خنديد و گفت: اين اسمها را دوست داري يا همين طوري آمد سر زبانت؟
دست پاچه بودم. با حالي عصبي گفتم: اسم من چه ربطي به بوف كور دارد؟
به مادرش گفت: از مهتاب خانم پذيرايي كردي؟
پيرزن رفت تا چايي را كه نخورده بودم عوض كند و برايم بياورد.
كمي به او نگاه كردم و گفتم: تا كي بايد اينطوري اينجا بايستم؟
بي حرفي به سمت ساختمان رفت و مرا تنها گذاشت.
احساس كردم واقعا آدم عجيبي است. چند لحظه بعد پيرزن با سيني چاي دوباره به حياط آمد.
و من روي صندلي كنار حوض نشسته بودم.
سعيد از ساختمان بيرون امد و گفت: ناهار كه نخوردي؟
گفتم: نه!
رو به مادرش گفت: سفره را مي اندازي؟
و پيرزن دوباره رفت.
سعيد به طرفم آمد و گفت: خوب بگو... چي مي خواستي بگويي؟
خوب به چهره اش نگاه كردم تا شايد بفهمم از كجا بايد شروع كنم. تازه فهميدم كه واقعا چيزي غير از بوف كور مرا به آن خانه كشانده بود.
گفتم: در مورد بوف كور نه.... در مورد حس مشترك بين من و شما...
خنديد و گفت: حس مشترك؟ به نظر تو چه حس مشتركي بين من و تو وجود دارد؟
كتاب را از كيفم بيرون آوردم و آن را باز كردم و نوشته ي اول كتاب را نشانش دادم و گفتم: اين را مي گويم.
به نوشته نكاه كرد و بلند بلند شروع به خنديدن كرد.
احساس كردم دارد مرا مسخره مي كند.
بلند شدم و گفتم: از بابت مهمان نوازيات ممنونم. اشتباه كردم. هيچ حس مشتركي بين من و شما وجود ندارد.
پشتم را كردم كه بروم كه بند كوله ام را گرفت و گفت: بنشين دختر...
خيلي عصباني بودم و از اين كه مثل دختر بجه ها با من رفتار كرده بود از خودم هم عصباني بودم.
بلند شد و كنارم ايستاد و گفت: گفتم بنشين.
نگاهش كردم. قدش از من بلند تر بود.
با انكه من در آن سن رشد خوبي كرده بودم و نسبت به همسالانم بلند قد تر بودم اما هنوز يك سر و گردن از او اوتاه تر بودم. شايد هم كمي بيشتر.
نگاهم به چشمانش افتاد . گفتم: حداقل مي توانيد خواهش كنيد كه بنشينم.
لبخند زد و گفت: سركار حانم لطفا بنشينيد.
و من نشستم.
پيرزن از توي ساختمان صدايمان كرد كه سفره را انداخته.
و سعيد رو به من گفت: مهتاب خانم لطفا بفرماييد براي ناهار.
از اينگونه حرف زدنش خنده ام گرفت و گفتم: چشم.... لازم نيست اينقدر هم شورش كنيد.
و رفتيم تا ناهاري را كه پيرزن آماده كرده بود و حالا من به عنوان مهمان ناخوانده اي شريكشان شده بودم بخوريم.
و درست وقتي زنگ به صدا در آمد بي هيچ درنگي كيفم را برداشتم و از مدرسه خارج شدم.
اما بر خلاف هميشه راهم را كج كردم و به انتهاي كوچه رفتم.
فقط چند لحظه بعد من جلوي يك خانه ي آجر نما با يك در سفيد رنگ بودم و نمي دانستم بايد چه كنم.
از طرفي دلممي خواست زنگ را به صدا در بياورم و صاحب آن دستخط را ببينم و از طرفي تمام وجودم را ترس در بر گرفته بود.
و سرانحام بر ترسم غالب شدم و زنگ را به صدا در آوردم.
چند لحظه بعد در روي پاشنه چرخيد و پيرزني قوز كرده با عينكي ته استكاني و چادر سفيد گل داري در را باز كرد و گفت: چيزي مي خواهي؟
به لكنت افتادم و نمي دانستم بايد چه بگويم. پيرزن دوباره پرسيد: دختر جان چيزي مي خواستي؟
نفسم را تازه كردم و گفتم: من توي دبيرستان دخترانه درس مي خوانم. همين دبيرستاني كه اول كوچه است. دنبال كسي مي گردم.
پيرزن نگاهي به سر تا پايم كرد و گفت: دنبال كي مي گردي؟
آب دهانم را قورت دادم و گفتم: ديروز از اين دستفروش كنار خيابان يك كتابي خريدم كه گفت از .... از ....
(پيش خودم فكر مي كردم بايد بگويم پسر شما يا نوه ي شما؟) از نوه ي شما خريده.
پيرزن لبخندي زد و گفت: از نوه ي من؟ من كه نوه ندارم.
جا خوردم. گفتم: اسمش سعيد است.
پيرزن دوباره نگاهم كرد و گفت: با سعيد چه كار داري؟
مطمئن شدم كه درست امده ام . با اطمينان گفتم: بايد يك چيزي از او بپرسم.
چادرش را زد زير بغلش و گفت: بيا تو. و از جلوي در كنار رفت.
نمي دانستم بايد چه كار كنم . سريع نگاهي به داخل حياط انداختم و انگار پاهايم خودشان قدم از قدم برداشتند و من داخل شدم.
پيرزن در را پشت سرم بست و گفت: سعيد پسرم است. الان خانه نيست اما خيلي زود مي آيد.
گفتم: اما آن دستفروش گفت كه او پسر جواني هست.
پيرزن لبخندي زد و گفت: يعني من اينقدر پير هستم؟
خودم را جمع كردم و گفتم: منظور بدي نداشتم.
به من گفت: بنشين روي اين صندلي.
و من روي صندلي كنار حوض نشستم و او رفت .
چند لحظه بعد با يك سيني چاي آمد و گفت: چند سالت هست؟
گفتم: ۱۵ سال.
گفت: زود نيست براي خواندن اين جور كتابها؟
جا خوردم.
گفت: كدام كتابش را خريدي؟
گفتم: بوف كور.
پيرزن چاي را كنارم روي لبه ي حوض گذاشت و گفت: حالا چرا مي خواهي سعيد را ببيني؟
نمي دانستم بايد چه جوابي بدهم و مطوئن بودم كه حتي نمي توانم او را قانع كنم.
سكوتم را كه ديد گفت: باشه نگو. اسمت چيست؟
- پري.
پيرزن جا خورد.
با زحمت از جا بلند شد و گفت: پري... حتما داري شوخي مي كني.
گفتم: نه به خدا و زود كارت مدرسه ام را در آوردم و نشانش دادم و گفتم: اينا اسمم پري هست.
حتي به كارتم نگاه هم نكرد و بي درنگ گفت: بهتر است بروي. تا سعيد نيامده برو.
و دستم را گرفت و از روي صندلي بلندم كرد و مرا به سمت در برد.
و تا خواست در را باز كند كليدي درون قفل در چرخيد و در روي پاشنه باز شد.
![]()
دیگر نه از دیدن خون در رختخوابم می ترسیدم و نه از اینکه تنها بمانم.
شاید باید اعتراف کنم به گونه ای عجیب از تنهایی لذت می بردم.
وقتی قرار شد بروم دبیرستان خیلی خیلی خوشحال بودم.
مادرم مرا در یکی از بهترین دبیرستان های غیرانتفایی ثبت نام کرد.
دبیرستان تازه تاسیسی که یک کلاس اول دبیرستان بیشتر نداشت و من جزء همان کلاس بودم.
قرار بود دبیرستان با رشد ما رشد کند. و اینگونه هم شد.
ما ۱۸ نفر بودیم.
و من منزوی ترین شاگرد کلاس.
تا آنجا که می توانستم با کسی همکلام نمی شدم و چون از نظر همه من دختر کسل کننده ای بودم کسی نیز سعی نمی کرد با من همکلام شود.
تنها سرگرمی ام رفتن به کتابخانه بود و آن هم از بد ماجرا زیاد کتاب نداشت و همان ها هم که داشت واقعا به درد خواندن نمی خورد.
پس بهتر می دیدم خودم کتاب بخرم و بخوانم و بعد ان را به کتابخانه هدیه دهم.
تا اینکه یک روز که از مدرسه به خانه می امدم چشمم افتاد به دستفروشی که چند جلد کتاب جلویش گذاشته بود و خودش هم کنار باغچه نشسته بود.
جلو رفتم و به کتابهایش نگاه کردم.
نمی دانم چرا بی درنگ کتاب بوف کور را برداشتم. همیشه دلم می خواست این کتاب را بخوانم .
شاید چون همیشه از این کتاب تعبیرهای بدی شنیده بودم.
به دستفروش گفتم: چقدر می شود؟
نگاهی به کتاب کرد و گفت: ۳۰۰ تومان.
قیمت روی جلد کتاب از این بیشتر بود اما چون دسته دوم بود .... به هر حال پول را دادم و راه افتادم به سمت خانه.
فقط ۱۵ سال داشتم.
و برای دختر ۱۵ ساله ای که تجربه ای جز تنهایی نداشته خواندن کتابی با ان حجم عظیم تنهایی بسیار هیجان انگیز بود.
و همان شب تا صبح کتاب را خواندم.
دم دم های صبح بود که کتاب را به اتمام رساندم.
می خواستم کنار صفحه ی اولش بنویسم: از خواندنت لذت بردم که دست خطی به چشمم خورد.
" از خواندنت لذت بردم...." امضا سعید.مهرماه ۱۳۷۵.
درست ۱ ماه پیش.... عجیب بود.
نمی دانم چرا اما حسی عجیب در من به وجود آمد.
حسی مثل پیدا کردن یک همدرد... یک کسی که درست مثل خودم فکر میکند مثل خودم حرف می زند و مثل خودم تنهاست.
فردای آن روز قبل از اینکه هر کاری کنم کتاب را دست گرفتم و قبل از اینکه به مدرسه بروم به دنبال دستفروش رفتم.
او را کنار همان باغچه ی دیروز پیدا کردم.
و بی مقدمه گفتم: این کتاب را از کی خریدی؟
نگاهی به کتاب کرد و گفت: چطور؟
گفتم: شما لطفا بگویید از کی خریدید.
گفت: از یک جوانی که هفته ی پیش برایم ۴ تا کتاب آورد.
گفتم: می دانی آدرسش کجاست؟
چشمهایش باز شد و گفت: برای چی؟
گفتم: اگر می توانی به من آدرسش را بده.
دستفروش فکر کرد من دیوانه ام یا دارم سر به سرش می گذارم.
گفتم: خواهش می کنم و چشم هایم فقط التماس می کرد.
و او با دست هایش ساختمانی را درست انتهای کوچه ی مدرسه ی ما نشان داد و گفت: آنجا.....
برایش می شدم مادر .
غذا می پختم. بغلش می کردم و روی پاهایم بالشت کوچکی می گذاشتم و سرش را روی آن می گذاشتم و برایش شعر می خواندم.
تنها شعری که بلد بودم را می خواندم.
دنیای زندونی دیواره.... زندونی از دیوار بی زاره....
نمی دونم جرا این شعر را حفظ بودم. اما همیشه تا اینو می خوندم برادرم می خوابید و من تمام شب تنها می نشستم و به این فکر می کردم که چرا پدرم رفت؟؟؟
یک روز صبح وقتی از خواب بیدار شدم وحشت کردم. توی تختم و تمام لباسم پر از خون بود.
احساس می کردم یکی را کشتم و توی تخت قایمش کردم.
تمام ملافه ها را جمع کردم و توی کمد گذاشتم.
رفتم حمام و دیدم تمام لباسم پر از خون شده.
نشستم توی حمام و زار زار گریه کردم.
فکر می کردم حتما مادرم عصبانی می شود.
اما همان شب مادرم مرا در آغوش گرفت و به من گفت: بزرگ شده ام.
و من با وجود درد زیاد به بزرگ شدن خودم افتخار کردم
کودکی ام را به یاد ندارم. هر انچه هم که در خاطرم مانده از روزهایی است که تنها بودم. تنها و بی همدم. ۱۴ ساله بودم که پدرم خانه را ترک کرد و دیگر بازنگشت.
من بودم و مادرم و برادر کوچکی که فقط ۴ سال داشت.
وقتی پدرم رفت مادرم خوشحال بود. می گفت: مردی که نتواند خانواده اش را دوست داشته باشد همان بهتر که اصلا نباشد.
و من فهمیدم که پدرم خانواده اش را دوست نداشت.
و از رفتنش خوشحال شدم.
با آنکه معنای خوشحالی را درست نمی دانستم.
تا آنجا که یادم می آید کودکی نکردم.
نه عروسک بازی.... نه خاله بازی و مامان بازی.
دوست زیادی هم نداشتم.
بیشتر اوقات توی اتاقم تنها بازی می کردم.
می شدم یک خانم شیک پوش که یواشکی ماتیک مادرش را به لب می زند و جلوی آیینه با خودم حرف می زدم.
تولد ۱۴ سالگی ام یک کیف از مادرم هدیه گرفتم. یک کیف که با کیف مدرسه تفاوت زیادی داشت.
درست شبیه کیف هایی بود که خیلی دوست داشتم داشته باشم.
و با پول تو جیبی ام یک ایینه ی جیبی و یک ماتیک برای خودم خریدم.
و احساس کردم که بزرگ شده ام.
من پری هستم.
زنی که در مراحل زن شدنش لحظات تلخی را گذرانده.
من یک زنم.


